
دلدار بی پناهی که با تو پیمان عشق بستـه اسـت
بی کینه و غرور ،تشنه لمس رد پایت
در فراق چشمانت،چو کمان شکستـه اسـت
کلبه احزانش را تو گلستان کن
که او زدرد فراق بیزاری جستـه اســت
بهشت را بخر و گامی به سویش بردار
که این دلدار بی پناه،بسیار خسته است
بهمن سواری
برچسب:
نویسنده: پارسا ایمانی